عماریار
|
|
|
آموزش
|
کتاب
|
اکران
|
مشارکت
|
بلاگ
ورود / عضویت
خرید اشتراک
کد تخفیف معلمان
خانه
کتاب
اکران
مشارکت
موضوع
استکبار ستیزیمبارزات آزادی خواهان در سراسر جهانمبارزات ملت ایران بعد از انقلابمبارزات ملت ایران در عصر طاغوتمبارزات ملت های مسلماناقتصادیاقتصاد مقاومتی و دانش بنیانالگوها و نمونه های جهانیتروریسم اقتصادیحمایت از کالای ایرانیانقلاب اسلامیحوادث دهه شصتدستاوردهای انقلاب اسلامیدفاع مقدسسیره شهدا و روایت عملیات هامادران شهدانقش بانوان در عرصه جهادسایرشهدای ترورفتنهمبارزات علیه رژیم طاغوتتاریخیتاریخ اسلامتاریخ ایرانتاریخ جهانجبهه مستضعفینبیداری اسلامیتقریب مذاهبجبهه مقاومتمدافعان حرمطبیعت و محیط زیستفرهنگی و اجتماعیآموزشیاسلام هراسیاعیاد و سوگواری هااربعیناعیاد ائمه معصوم (ع)اماکن متبرکسوگواری ائمه معصوم (ع)ریحانهسبک زندگی و خانوادهسراب رسانهطنزفعالیت های خودجوش مردمیملت قهرمانجهاد علمیما می توانیممبارزه با استکبارهمدلی و ایثارنقد درون گفتمانیعدالتخواهی اقتصادیعدالتخواهی سیاسیعدالتخواهی فرهنگی و اجتماعیعدالتخواهی قضایی
تماشا
اگر قبلا این اثر را خریده اید، از اینجا مشاهده کنید.
تماشا
امکان تماشای این فیلم میسر نیست
دانلود
شما در هر روز، مجاز به دانلود (اشتراکی) تنها دو اثر می‌باشید.
برای مشاهده لینک های دانلود، به پنل کاربری و بخش دانلودها مراجعه کنید.
دانلود این فیلم امکان‌پذیر نمی‌باشد.
اگر قبلا این اثر را خریده اید، از اینجا مشاهده کنید.

از کردستان تا حلب | عماریار

اصغر بختیاری
' 29
1397

مستند «از کردستان تا حلب»، روایتی از حضور موثر و انقلابی شهید سید حمید طباطبایی مهر در دوران جنگ در منطقه کردستان  و بعد از جنگ تحمیلی در سوریه و در مبارزه با نیروهای تکفیری است.

از کردستان تا حلب

فرمانده‌ای گمنام که سومین شهید مدافع حرم شد   از کردستان تا حلب      همسر شهید: به او می‌گفتم اینقدر دعا کردم که خدا تو را از بین ما نمی‌برد/ مي گفت خدا راحت وصل مي‌کند ما هستيم که سيم‌مان به هر شکلي متوسل مي شد شهادت قسمتش شود. در نيمه هاي شب خيلي زود براي نماز شب بيدار مي شد.من ساعت را کوک مي کردم. قبل از آن يکي دو ساعت زودتر بيدار مي شد. مي گفتم چه خبر است بخواب که فردا مي خواهي بروي سرکار، خسته اي. مي گفت: خدا گدا می خواهد و من باید گیرهایم را برطرف کنم . تا خداوند توفیق خدمت خالصانه و رزق شهادت را نصیب من کند. گاهی اوقات با صداي گريه

ايشان بيدار مي شدم.

گروه حماسه و مقاومت رجانیوز - کبری خدابخش: وقتی شهید شد بر روی پلاکاردها نوشتند: "سردار بی‌ادعا و سرباز ولایت سیدحمید طباطبایی‌مهر به فراق پایان داد!" همان فراقی که همسرش می‌گوید بارها این جمله را به زبان می‌آورد که زمان جنگ هم به خاطر تو سرم کلاه رفت! سید نزدیک بازنشستگی اش بود و می توانست مثل خیلی ها بازنشسته شود و یک گوشه آرام و دنج پیدا کند و به ادامه زندگی اش بپردازد. اما او انگار دلش هوایی شده بود به خصوص سالها و ماه ها و روزهای آخر و باعث شد از همه چیز دل بکند و برای رضای پروردگارش

هجرت کند.   التماس‌های او برای شهادت

در قنوت نماز شب زمانی برآورده شد که سیدحمید محاسنش سپید شده بود و ديگر وقت بازنشستگي و استراحتش فرارسیده بود. مي‌توانست بازنشست شود و پاداش بازنشستگي‌اش را بگيرد و برود و گوشه‌اي به زندگي‌اش برسد اما او مرد خدا بود، هجرت و دل‌کندن از علقه‌ها، خصلت مردان خداست حتي اگر بهاي اين هجرت به سوي خدا به سنگيني دل کندن از همسر و سه فرزند برومند باشد. تولد سید سال 1338 در جنوب تهران حوالی میدان خراسان، خداوند فرزندی به خانواده طباطبایی مهر عطا کرد و نامش را حمید گذاشتند تا با تولدش و زندگی اش قدمی در راه خدمت رسانی به دین و نظام اسلامی بردارد. خانواده ای مذهبی و شیفته اهل بیت (علیه السلام) بودند و سید حمید در این خانواده قد کشید و بزرگ شد در سالهای انقلاب همزمان با نوجوانی و جوانی سید بود که در روزهای پر شور انقلاب حضوری فعال داشت. در سال 62 به خاطر علاقه به تربیت و آموزش دوره های مربیگری را ر پادگان امام حسین (علیه السلام) گذراند و عازم مناطق عملیاتی کردستان می شود و به خاطر شایستگی هایی که از خود نشان می دهد مسئولیت‌های متفاوتی از جمله: فرماندهی گردان، فرماندهی محور و فرماندهی عملیات در مناطق غرب کشور به ایشان واگذار می شود. و تا پایان جنگ در مناطق جنگی حضور دارد.   زندگی مشترک سید

سال 64 در یکی از عملیات‌های جنگ تحمیلی عراق

علیه ایران، سید حمید حال خوشی پیدا می کند و از خداوند سه آرزو دارد، ملاقات حضوری با حضرت امام(ره)، زیارت حضرت زینب (سلام‌الله علیها) و همسری که کنیز حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) باشد و چه زود سید به هر سه خواسته اش رسید. فردای روز عملیات  با مادرشان تماس تلفنی داشته اند و می گویند دختری را معرفی کرده اند که ما به خواستگاری اش برویم. و ملاقات حضوری حضرت امام ( ره ) هم خیلی زود روزی شان می شود و به فاصله بسیار کوتاهی بعد از مراسم عقدش راهی سوریه برای زیارت می شود و همیشه افسوس می خورد که چرا آن موقع در آن حس و حال خوب رزق شهادت را از خداوند نخواسته است. همسر شهید خانم معصومه اسدی: آن روزها، زمان جنگ خیلی دوست داشتم به مناطق جنگی بروم و در آنجا بتوانم قدمی بردارم. معلم بودم و برای رفتن به کردستان ثبت نام کردم که با مخالفت مادرم مواجه شدم. پدرم تازه فوت کرده بود و مادرم اجازه نداد که بروم و می‌گفت: معصومه جان مادر وقتی ازدواج کردی هر کار خواستی می توانی انجام بدهی، اما حالا که کنار من هستی من اجازه نمی‌دهم. تا اینکه سال 64 آقا سید به خواستگاری من آمد، سید پاسدار بود. در جلسه خواستگاری  سید گفتند: ان شاالله زندگي‌مان بر مبناي حقانيت الهي باشد. محور خدا باشد. هميشه هم در زندگي، سبک و شيوه اش طوري بود که دنبال حق بود. تلاشش بر اين بود که هميشه محور حق باشد. توکل و توسل باشد. هميشه خدايي باشد. همان جلسه اول خواستگاری سید خودش را در دل همه جا کرد و جلسه دوم خواستگاری مطمئن و دلی قرص جواب بله را دادم، صداقت، خلوص در حالات و رفتار و نگاه سید موج می زد. وقتی بله را به سید دادم و با هم سر سفره عقد نشستیم ، همه زندگی و وجود من سید شد، فقط سید را می دیدم و هیچ کس دیگر را نمی توانستم ببینم. کفه محبت من به سید نسبت به کل خانواده ام بیشتر بود ، گاهی مادر شوهرم می گفت : یک بچه بیاید همه چیز عادی می شود، اما با وجود بچه هم عشق و علاقه من به سید کم نشد حتی بیشتر هم شد. هیچ کسی نتوانست جای سید را برای من پر کند نه آن زمان که زنده بودن و نه حالا که به شهادت رسیدند. یک روز به سید گفتم : اگر خداوند به من بگوید بهشت را به تو می دهم به شرط آنکه حمید با تو نباشد، من حتی این بهشت را نمی پذیرم ، بهشت بدون سید برایم زیبا نیست.

عروسی که کردیم یک سالی من تهران

و سید کردستان بود، بعد از یک سال به سید گفتم: من دیگر نمی توانم تنها بمانم، و اگر می خواهی بروی من یک شرط دارم. و اینکه من را هم با خودت ببری، گفت : قبول، آن زمان سردشت محل مناسبی برای زندگی نبود، رفتند منطقه و تماس گرفتند که من صحبت کردم و اگر موافق باشید به مهاباد بیایید و من سردشت باشم و من هر دوهفته یک مرتبه بیایم به شما سر بزنم. گفتم: دو هفته یک مرتبه بهتر از دو ماه به دو ماه است. قبول کردم و خوشحال از اینکه به آرزویم رسیده ام که به کردستان بروم راهی کردستان شدم و سه سالی را آنجا سر کردیم. خداوند به ما دو پسر و یک دختر هدیه داد، اما حتی بچه ها هم مانع کم شدن و یا کمرنگ شدن عشق من و سید نشدند.

خصوصیات فردی سید

سید همیشه و در همه مراحل زندگی اش دنباله راه حق و حرف حق بود. همنشین و مانوس با قرآن کریم بود و از دستورات و فرامین قرآن کریم پیروی می کرد، مرد عمل بود تا اینکه مرد حرف باشد. وابسته به هیچ حزب و یا گروه خاصی نبود و همیشه می گفت : حزب فقط حزب خدا، از آن دسته افرادی نبود که موقعیت اجتماعی و یا مقام های دنیایی را بخواهد با هر قیمتی و با پایمال کردن حقوق دیگران به دست بیاورد. و همیشه می گفت : باید مراقب باشیم که به بیراهه کشیده نشویم. و هیچ وقت دنبال تایید و تاثیر دیگران در زندگی شخصی اش نبود. همیشه و همه حال در شرایط متفاوت سیاسی اجتماعی کشور پیرو سخنان رهبری بودند و می گفتند شاخص، مواضع امام خمینی(ره) و رهبر معظم انقلاب است و رمز موفقیت‌مان پشتیبانی قاطع بی‌چون چرا و همه جانبه از رهبر عزیزمان است. و از مصادیق شاخص و بارز ولایت پذیری سید بصیرت افزایی ایشان بود. کسانی مورد تایید سید بودند که منش و رفتار زندگی شان بر اساس شاخص ها و خطوط ولی فقیه جامعه بود.همیشه و در همه حال گوش به فرمان صحبت های رهبری بودند و آنچه را که رهبری درسخنانشان به عنوان دغدغه یاد می کردند اعتقاد داشت و حتما تا آنجا که می توانست آن موارد را در زندگی مان عملی می کرد. و سید سعادت و خوشبختی را گوش به فرمان بودن به سخنان رهبری می دانست. همه کارهایش

را برای رضایت خداوند انجام می داد

و می گفت : ما که اول و آخر کارمان انجام می شود پس چه خوب است که با نیت خالص و در راه رضای خداوند آن کار را انجام بدهیم و بدین صورت کارمان هم ارزشمند و ماندگار می شودو همیشه می گفتند من هیچ هستم و هر چه هست از خداوند است. حرف و عملش با اعتقادش همراه و همسو بود. سید اگر شخصی به دلش نمی نشست اصلا به روی خودش نمی‌آورد و به ما همیشه می گفت: به ظواهر توجه نکنید. سید یک فرمانده پرتوان و در عین حال جدی و سختگیر بود، ولی ظاهرش شبیه یک سرباز ساده بود، و در برخورد با نیروها و سربازانش مثل یک پدری مهربان، و وقتهایی که ساعت استراحت بود در جمع آنان می نشست و درد دل‌های‌شان را گوش می‌داد و هر کاری که از دستش بر می آمد برای نیروهایش انجام می داد.  خداوند یک قدرتی به ایشان داده بود که گاهی اوقات می دانست که در دل و ذهن ما چه می گذرد. خيلي جاها اين طور بود. يک جاهايي احساس مي کردم يک حرفي در ذهنم است، از من مي‌خواست که برایش بگویم.  مي گفت من مي دانم در ذهنت چه می گذرد بگو. يک بار

گفتم نمي گويم اول تو بگو من

چه فکري در ذهن دارم. گفت اصلاً يک کاري مي کنيم. تو روي کاغذ بنويس. من هم مي نويسم. هر دو نوشتيم. ديدم بله درست نوشته و فکر من را خوانده بود.
گزارش خطا
نظرات کاربران
اولین دیدگاه را برای اثر (از کردستان تا حلب) بنویسید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

00:00:00
00
00