عماریار
|
|
|
آموزش
|
کتاب
|
اکران
|
مشارکت
|
بلاگ
ورود / عضویت
خرید اشتراک
کد تخفیف معلمان
خانه
کتاب
اکران
مشارکت
موضوع
استکبار ستیزیمبارزات آزادی خواهان در سراسر جهانمبارزات ملت ایران بعد از انقلابمبارزات ملت ایران در عصر طاغوتمبارزات ملت های مسلماناقتصادیاقتصاد مقاومتی و دانش بنیانالگوها و نمونه های جهانیتروریسم اقتصادیحمایت از کالای ایرانیانقلاب اسلامیحوادث دهه شصتدستاوردهای انقلاب اسلامیدفاع مقدسسیره شهدا و روایت عملیات هامادران شهدانقش بانوان در عرصه جهادسایرشهدای ترورفتنهمبارزات علیه رژیم طاغوتتاریخیتاریخ اسلامتاریخ ایرانتاریخ جهانجبهه مستضعفینبیداری اسلامیتقریب مذاهبجبهه مقاومتمدافعان حرمطبیعت و محیط زیستفرهنگی و اجتماعیآموزشیاسلام هراسیاعیاد و سوگواری هااربعیناعیاد ائمه معصوم (ع)اماکن متبرکسوگواری ائمه معصوم (ع)ریحانهسبک زندگی و خانوادهسراب رسانهطنزفعالیت های خودجوش مردمیملت قهرمانجهاد علمیما می توانیممبارزه با استکبارهمدلی و ایثارنقد درون گفتمانیعدالتخواهی اقتصادیعدالتخواهی سیاسیعدالتخواهی فرهنگی و اجتماعیعدالتخواهی قضایی
تماشا
اگر قبلا این اثر را خریده اید، از اینجا مشاهده کنید.
تماشا
امکان تماشای این فیلم میسر نیست
دانلود
شما در هر روز، مجاز به دانلود (اشتراکی) تنها دو اثر می‌باشید.
برای مشاهده لینک های دانلود، به پنل کاربری و بخش دانلودها مراجعه کنید.
دانلود این فیلم امکان‌پذیر نمی‌باشد.
اگر قبلا این اثر را خریده اید، از اینجا مشاهده کنید.

پُل | عماریار

نوید تنظیفیان
' 13
1395

پویانمایی داستانی «پُل»، مجاهدت‌های رزمندگان در قرارگاه صراط مستقیم سپاه برای احداث پل بر روی رودخانه بهمن شیر و دعای امام خمینی(ره) برای آنان به فرماندهی شهید محسن صفوی

  • ولادت: 1333/01/22
  • شهادت: 1365/12/18

پُل

مجاهدت های رزمندگان   پُل    در قرار گاه صراط سپاه برای احداث پل بر روی رودخانه بهمن شیر و دعای امام ره برای آنان به فرماندهی شهید محسن صفوی... همه نگران بودند. پل شهید سلیمی باید تا صبح روز بعد بر روی رودخانه بهمن‌شیر نصب می‌شد. سید با دفتر امام (ره) تماس گرفت، حاج احمدآقا گوشی را برداشت، سردار پس از سلام گفت:«من یک بسیجی به نام صفوی هستم،‌ سلام مرا به آقا برسانید، و بگوئید مشغول احداث پلی بر روی رودخانه بهمن‌شیرهستیم، تا رزمندگان اسلام بتوانند راحت‌تر تردد نمایند، و مجروحین منطقه عملیاتی والفجر8 را به بیمارستان علی‌بن‌ابیطالب(ع) برسانند اما تاکنون دو مرتبه شکست خورده‌ایم. از حضرت امام (ره) بخواهید برایمان دعا کنند، که

امشب موفق شویم. حاج احمد آقا همان

لحظه مسئله را به اطلاع امام (ره) رساندند، امام (ره) در پاسخ او فرموده بودند:«امشب موفق می‌شوید من هم برای شما دعا می‌کنم تلاشتان را مضاعف کنید.» با شنیدن این خبر شور و شعف خاصی در بین بچه‌ها ایجاد شد؛ صبح زود اولین آمبولانس از روی پل عبور کرد و بچه‌ها به شکر این امداد الهی سر بر سجده‌گاه نهادند. منبع:کتاب شمع صراط راوی:عباس علی هدی تلاش شبانه روزی قرارگاه صراط المستقیم زیرنظر قرارگاه مهندسی رزمی خاتم‌الانبیاء (ص) تمام طرح‌های مهندسی وزارتخانه‌های مختلف را بر عهده گرفت و علاوه بر پشتیبانی آنها نسبت به حسن اجرای پروژه‌های فوق نیز نظارت فنی می‌کرد. (نظیر نظارت

بر تأسیس بیمارستان‌های

فاطمه‌الزهرا (س)» در منطقه چوبیده بیمارستان امام علی (ع) در آبادان بیمارستان امام حسین (ع) و چندین بیمارستان کویری و نیز نظارت بر حسن اجرای جاده‌های مهم مواصلاتی مانند: جاده امام صادق (ع)،‌ جاده مهجوری و ... که در سرنوشت جنگ تأثیر بسزایی داشتند. با توجه به دو منظوره بودن قرارگاه، علاوه بر پشتیبانی و نظارت برطرح‌های وازرتخانه‌های شرکت کننده در جنگ نسبت به اجرای طرحهای مهم و مورد نیاز جبهه نیز با همکاری دو تیپ مهندسی «رزمی کوثر» و «ابوذر» و گردان مستقل فاطمه‌الزهرا (س) اقدام می‌کرد. احداث جاده‌ها

و پل‌های متعدد خاکی در هورها و جزایر مجنون

و خیبر شمالی مانند جاده‌های «شهید همت»، «شهید جولایی»، «قمر بنی هاشم (ع)» در منتهی الیه جزیره جنوبی و احداث سدخاکی بسیار مهم و استراتژیک فاطمه‌الزهرا (س) درمنطقه چوبیده برروی رودخانه بهمن‌شیر، نزدیک‌ دهانه خلیج فارس و نیز سایت‌های متعدد دفاعی و مقرهای پشتیبانی و تأمین شن و ماسه موردنیاز کلیه طرحهای جنگ، از اهم فعالیت‌ها و تلاش‌های شبانه روزی بود که با مدیریت سید محسن صفوی باعث پیروزی‌های تعیین کننده‌ای در

صحنه‌های دفاع مقدس گردید.

منبع:کتاب ره‌یافتگان وصال آخرین دیدار ظهر روز دوازدهم بهمن ماه با آقا محسن تماس گرفتم، اما او در میان صحبت‌ها گفت:«فکرنمی‌کنم دیگر همدیگر را ببینیم.» با شنیدن این خبر حالم به شدت بد شد، تا اینکه روز بعد دوباره محسن تماس گرفت و گفت:« با برادرش به اهواز برویم. با خوشحالی چمدانم را می‌بستم که بچه‌ها فریاد زدند:«بابا آمد». ناراحت بودم. پرسیدم:«وضع جنگ چطور است؟» و او با اطمینان پاسخ داد:«الحمدلله خوب است، قربان امام (ره) بروم، ایشان فرموده‌اند:«تازه اول جنگ است.» و پنج بار این جمله را تکرار کرد. از ناراحتی ایشان تعجب کردم، با نگرانی پرسیدم:

آقا فکر می‌کنم شما روحیه‌تان را از دست داده‌اید

با خنده گفت: «مطمئن باش تا آخرین روز جبهه می‌مانم. نمی‌توانست ما را همراه خود ببرد. هواپیما صبح به طرف اهواز رفته بود، نگاهی به بچه‌ها کرد و گفت:«نمی‌دانم کدام ‌یک از شما را نگاه کنم.» سجاد و ابوذر گریه‌کنان در مقابلش ایستادند، منصوره و محمد مهدی نیز در گوشه‌ای گریه‌ می‌کردند. در همین لحظه محمدمهدی به سجاد گفت:«سجادجان! ساکت باش.» بابا دیگر نمی‌آید، بابا شهید می‌شود.» بغض گلویم را فشرد. اشک پهنای صورت محسن را پوشاند؛ فوراً به منصوره سادات گفتم:«تو را خدا تو گریه نکن.» صدای گریه‌ات از مرگ کسی خبر می‌دهد. محسن همانطور که به ما نگاه می‌کرد، گفت:«مرا حلال کنید.» از مقابل چشمانم دور شد، صدا در گلویم خفه شده

بود. ابوذر را به دنبالش فرستادم.

اما او برای همیشه رفته بود. راوی:همسر شهید سخنرانی دیر کرده بود مدام راه می‌رفتم. خانه‌مان نزدیک مسجد صدری بود. طاقت نیاوردم چادرم را انداختم سرم و رفتم تو خیابون شلوغ. صدای سخنرانی از بلندگوی مسجد می‌آمد. صبح علیه شاه راهپیمایی شده بود و پنج تا از روحانی‌های شهرضا را دستگیر کرده بودند. دم در مسجد فقط مردها ایستاده بودند. لا به لای جمعیت هیچ زنی دیده نمی‌شد. سخنران هم معلوم نبود اما صدای آشنایی داشت پرسیدم: «آقا کی داره سخنرانی می‌کنه؟» مرد هول و دستپاچه گفت: «نمی‌دونم، یه آقایی! موهایش بوره عمامه هم نداره. برا جوونا حرف می‌زنه». سریع دور شد. دیگه مطمئن شدم خود محسن. داشت بلند می‌گفت: «شما جوون‌های این شهر نمی‌تونستید اختیار شهر به این کوچکی را به دست بگیرید و نگذارید پنج تا از روحانی‌های شهرتون رو دستگیر

کنند؟ چطور اجازه دادید مسجد

را مثل بت بگذارند وسط شهر! بروید روحانیون زندانی را آزاد کنید.» سخنرانی کار خودش را کرد و تأثیرش رو گذاشت. فردا صبح مردم ریختند توی شهربانی. منبع:ماهنامه طراوت شماره 14 صفحه راوی: همسر شهید در فراق یار محمدمهدی مدام بی‌قراری می کرد و پدرش را می‌خواست. با خودم گفتم، اگر سید محسن تماس گرفت می‌گویم محمدمهدی را با خودش ببرد. تا اینکه برادرم تماس گرفت و گفت:«حال مادر خوب نیست، باید به اصفهان بیائی. من منتظر تماس آقا محسن بودم.» به برادرم گفتم: «اگر خبر شهادت پنج برادرم را بدهند،

تا با آقا محسن صحبت نکنم،‌

به اصفهان نمی‌روم.» یک ساعت بعد برادرم به منزلمان آمد و در مقابل اصرار من گفت: «شاید سید به مأموریت رفته باشد، و نتواند با شما تماس بگیرد. دلم لرزید، فوراً با قرارگاه تماس گرفتم: «از لحن صحبت متوجه شهادت سید شدم.» سرم گیج رفت، گوشی را رها کردم و فریاد زدم: «بچه‌ها بابا» به اصفهان که رسیدم اول رفتم معراج، مطمئن و استوار کنار پیکر محسن نشستم. تمام بدنش سوخته بود، با دستم صورتش را پاک کردم، احساس کردم به من می‌خندد. از صورت نورانی و مهربان محسن، خجالت کشیدم حرفی بزنم، نه سال و سه ماه و سیزده روز زندگی مشترک به پایان رسید و من فقط ده ماه کنار سید محسن بودم. زندگی و مرگ آمیخته به هم است.
گزارش خطا
نظرات کاربران
اولین دیدگاه را برای اثر (پُل) بنویسید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

00:00:00
00
00