. بیداد اثر تازهی این کارگردان است که چندان از آن الگو پیروی نمیکند. سعی کرده برخی مرزهایی که در آن آثار حفظ شده بود را زیر پا بگذارد و حرفهایش را با صراحت بیشتری بزند. اما از نظر درونمایه و مضمون، نسبت به سه اثر قبلی بیرقی علی الخصوص فیلمی مثل «عرق سرد»، آرامتر است و البته ضعیفتر. چرا که دغدغههای کمتر و قشر محدودتری از مخاطب را پوشش میدهد.
این فیلم بیشتر از آثار قبلی کارگردانش تلاش کرده پرترهای از قهرمان داستان را به تصویر بکشد و در این کار هم چندان موفق نبوده چرا که شخصیتها بسیار کاریکاتوری به تصویر کشیده شدهاند و در پرداخت آنها و سناریوی فیلم، جاهای خالی زیادی وجود دارد که تلاش شده با اغراقهای مغرضانه و انتخاب صحنهها و لحظههای بسیار خاص و کمیاب، پوشانده شود. همین فضای کاریکاتوری باعث شده تا فیلم و قهرمانش نتواند نمایندهی درست و دقیقی از جامعه، زنان آن و علاقمندان به آواز خواندن باشد. راجع به دغدغههای فیلم، جلوتر صحبت خواهیم کرد.
وقتی سیاست از هنر بردگی میکشد
اینکه کارگردانهای نامآشنا نظیر سهیل بیرقی و محسن قرایی اقدام به ساختارشکنی و تولید فیلم خارج از قوانین جامعه کنند و به راحتی آثار خود را در بستر مجازی به اشتراک بگذارند، نوعی قبحزدایی و عادیسازی اقدامات خارج از چهارچوب است که منجر به هرج و مرج در ساختار سینما میشود. درنهایت هم مدیوم سینما را روز به روز از ساخت آثار ظریف و هنرمندانه دورتر و به خلق آثار بیانیهای و گلدرشت میکند؛ نه قصهگویی و نه هنر. این یعنی هویتزدایی از سینما. سینماگران باید این واقعیت را بپذیرند که ماندن در برخی چهارچوبها نه تنها لطمهای به هنرشان نمیزند بلکه به تبلور آن هم کمک میکند. چرا که باعث میشود احساسات و رفتارها و تمام کنشهای فیلم به نحو اصیلتر و ظریفتری به نمایش درآید. بدیهیست که نه محدودیت مفرط به هنرمند کمک میکند و نه بیمرزی و بیقیدی مفرط.
پیرو همین استدلال، شاهدیم که آثار قبلی بیرقی بارقههایی از هنر داشتند که در خدمت بازنمایی مضمون و هویتی ناقص از بانوان قرار گرفته بود؛ اما فیلم جدیدش یعنی بیداد که چهارچوبهای سابق را هم پشت سر گذاشته، بهرهی چندانی از هنر ندارد. راجع به محسن قرایی و فیلم مراقب هم احتمالا همین موضوع صدق کند.
نکتهی تلخی که وجود دارد اینجاست که با دیدن بیداد و مقایسهی آن با آثار فعلی سینما و نمایش خانگی، مخاطب چندان غافلگیر و شوکه نمیشود. این فیلم بیش از شکستن ساختارهای ظاهری، تلاش دارد در بافت خود حرف صریحتری بزند. بیرقی در سه فیلم قبلی خود به شکلی رادیکال به فمنیسم گرایش داشت و زن و مرد را در تقابل و ستیز باز هم به تصویر میکشید و در بیداد، بیشتر رویهی براندازانه در پیش گرفته و بسیاری به همین دلیل و بدون توجه به درونمایهی دقیقترِ فیلم، صرفا بعلت به میان آوردنِ بحث زندانهای سیاسی و امثالهم از فیلم طرفداری میکنند و هرکه به آن نقد کند را میکوبند. حتی اگر خودش زنی خواننده باشد!
گریزی به پایانبندی خام
بعلاوه، در آثار قبلی بیرقی و باتوجه به درونمایهی فمنیستی، شخصیت همیشه به تنهایی و جدایی از همراهان خود-مرد و حتی زن-گرایش داشت و در نهایت، به یک پذیرش نسبی در قبال ساختار قانونی یا عرفی میرسید. در اینجا اما تلاش شده تا زن و مرد را با هم عجینتر نمایش دهد و این همقدم شدن، به یک پیروزی نسبی منتج گردد. اما پایانبندیای که میتوانست انقدر ناگهانی نباشد و بیشتر با فرایندی که طی شده بود همخوان به نظر برسد و شخصیت و قصهی ناقص و کاریکاتوری، به شعاری شدنِ فیلم دامن زده و پیداست که همچنان فردیت حرف اول را میزند. چه در جامعه، چه دغدغهها و چه روابط. تلاشی هم که برای برقراری سنخیت بین قهرمان داستان با مفهوم وطن صورت گرفته، نمیتواند نسبتی میان این دو برقرار کند چون در حقیقت بجز چند جملهی سرد و نخنما، هیچ تعلق حقیقیای در مختصات شخصیت به وطن به معنای واقعی کلمه، به چشم نمیآید.
سینما عقبتر از جامعه
حقیقت این است که جای دغدغههای زنانه و بازنمایی هویت زن به معنای والای کلمه در فیلم و سریالهای ما خالیست و بازنمایی رسانه از اغلب اقشار بانوان به نوعی ناقص میماند. برخی هم که مثل سهیل بیرقی با عنوان حمایت از حقوق زنان تلاشهایی میکنند، در سطح باقی میماند. تا جایی که بعنوان مثال، عمیقترین رابطهی نمایش داده شده در فیلمهای بیرقی به جایی ختم میشود که در فیلم، ستی میگوید:«تقدیم به کسی که فقط صدام رو دوست داره.» اینجا هم ما با هویت حقیقی و کامل زن مواجه نیستیم. تنها یک قانون و یک اعتراض سیاسی مسئله است و گویی زن و زنانگی در این میان، بهانه. فیلمساز تلاش کرده شخصیت «ببین» را حتی در نامگذاری، بسیار نمادین و خاص خلق کند و مردهایی را به نمایش بگذارد که در راه دغدغههای زنانه فداکاری میکنند. اما حقیقت آن است که پشت نگاه این شخصیت چیزی جز فردگرایی نیست و پشت رفتارهایش هم هنجارشکنیهای متوالی. این به خودیِ خود نمیتواند شجاعت، اکت سیاسی یا حتی عشق باشد.
ما چه تحت عنوان سینماگر، چه منتقد و چه مخاطب، از ارزش و ظرفیت سینما شدیدا غافلیم؛ چرا که این سینماست که بعنوان عنصر سازنده، تثبیت کننده و انتقالدهندهی فرهنگ به نسلها، باید در وهلهی اول هویت، حقوق و جایگاه زن را در ذهن مخاطب بسازد و تثبیت کند و سپس در گام بعد، سراغ تبیین موضوع حجاب و احکام مشابه برود. اما آنچه امروز شاهدیم، سینماییست که عقبتر از جامعه و تکرارکنندهی برخی اشتباهات و آسیبهای آن است. همچنین دغدغهها و مفاهیم عمیق را خواسته یا ناخواسته تقلیل میدهد و بصورت سطحی در ذهن مخاطبش جا میاندازد. از قشر به اصطلاح روشنفکر توقعی نیست؛ چرا که اقدامات و کنشهایشان در دنیای واقعی نیز دغدغهها را به سطحیترین حالت ممکن مطرح و مطالبه میکند و طبعا این ویژگی به آثارشان نیز تسری مییابد. باید از کسانی که هویت و فرهنگ ایرانی-اسلامی و به خصوص زنان آن را به شکلی عمیق و حقیقی میشناسند توقع داشت تا هویت زنانه را دراماتیزه کرده و در ذهن مخاطب تثبیت کند تا حقوق زنان را هم بتوان به شکلی درست مطالبه کرد.
سینما حل مسئله میکند اگر...
در حقیقت، کاری که سهیل بیرقی و امثال او انجام میدهند، حتی در جهت اهداف خودشان هم کمککننده نیست و کاری بسیار کمتر از چیزی ست که سینما ظرفیت انجام آن را دارد. این روش برای حل مسئله توسط سینما یا حتی بازنمایی درست مسئله و اعتراض نسبت به آن، کارساز نبوده و نیست. بازنمایی صحیح و کامل هویت زنانه در حد والای آن، به خودی خود میتواند اعتراضی باشد نسبت به تمام ظلمهایی که در حق زنان میشود و دغدغههایی که سطحی انگاشته میشوند. مهم این است که بازنمایی در حداقلها باقی نماند.
وقتی فیلمساز فقط روی موضوع آواز خواندن زنان دست میگذارد و حتی شخصیتش تمام همّ و غمّ خود را به این موضوع اختصاص میدهد و از دغدغههای دیگر تهیست، نمیتوان نام چنین داستانی را به معنای واقعی کلمه دفاع از حقوق زنان یا به تصویر کشیدن جهانی زنانه گذاشت. قهرمان فیلم هم نمیتواند نمایندهی تمامی زنان و حتی زنان خواننده و علاقمند به خواندن باشد چرا که مختصات و آسیبها و ویژگیهای درونی بسیار خاصی برایش تعریف شده. حتی موقعیتها هم موقعیتهای رایجی نیستند و در سیاهترین حالت ممکناند. این همان اغراقیست که از آن سخن گفتیم و هویت فیلم را حتی از زندگی قشر مخالف حکومت هم دور میکند.
اگر باز هم به حداقل راضی شویم و فقط روی دغدغهی آواز خواندن زن بایستیم، باید توجه داشت که مواردی مثل همخوانی در ترانهها یا آوازخوانی کوتاه در فیلم و سریالها اکنون دیگر منعی ندارد و این نشان از سردرگمی و دقیق نبودن جنبهی فقهی و قانونی این مسئله دارد. بنابراین باید به دنبال راه حلی شدنی و ممکن برای بحث قانونی این اتفاق باشیم. کما اینکه فیلم بیرقی حتی راهحل براندازی را هم برای حل این مسئله موثر نمیداند و درنهایت شخصیت خود را تسلیم میکند. گویی بین امکان حل مسئله در همین ساختار و خروج و طغیان علیه آن، گیج میزند. حال آنکه برای حل اصولی این مسئله میتوان قواعد فقهی را پیگیری کرد و به دنبال ایجاد سندهای قانونی مفصل و دقیق به دور از محافظهکاری بود؛ که اگر رسانهها و فیلمها و سریالها چنین مسیری را مطالبه کنند، میتواند امری محقق باشد. اگر از بافت و فرهنگ اصیل ایرانی فاصله نگیرند و تلاش کنند دغدغهی خود را در همین ساختار محقق کنند.
سینمای داستانی، مستندساز یا قصهگو؟
باید به خاطر داشت این فیلمساز است که انتخاب میکند چه چیزی را نمایش دهد و چه قابی برای دیدگان مخاطبش تعریف کند. صرف اینکه موضوعی در جامعه اتفاق میفتد دلیل بر نمایش آن در سیاهترین حالتش نیست. درمورد سوژههای حساس، باید دید چطور میشود به مسئله پرداخت که هم حقیقت نمایش داده شود و هم خود این نمایش دادن، آسیبزا نباشد و به حل مسئله کمک کند. بهتر است به جای تلاش برای مستندسازی در سینمای داستانی، از ظرفیت قصهگویی بهره جست.
در نهایت، یکی از اتفاقات هنرمندانه در این اثر، نامگذاری آن است که مطابق با زاویهدید فیلم، از ایهام بهره میبرد و دومعنا را با خود حمل میکند که هردو مطابق با سوژه هستند(بی+داد به معنای بدون صدا و آوا، و بیداد به معنای ظلم و ستم). ای کاش این هنر و زیباییشناسیاش در سایر عناصر این فیلم و فیلمهایی از این دست نیز بیشتر به کار میرفت.