خلق حماسه در خیابان

مردم کار را تمام خواهند کرد

خلق حماسه در خیابان

| یک‌شنبه 06 اردیبهشت 1405 | مدت زمان مطالعه : 2 دقیقه
پیکسل نقش پرچم را از خانه چسبانده روی پیراهنش.می‌داند عقربه بزرگ که برود روی دوازده و کوچک که بنشیند روی هشت از خانه بیرون میزنیم تا به موقع به محل تجمع برسیم

.قبل از پیوستن به سیل مردم مرا کشاند مغازه رو به روی خیابان. دیشب قول داده‌بودم اگر خوب شعار بدهد برایش خوراکی مورد علاقه‌اش را بخرم.صدای بلند ماشینی می‌آید. علی بر میگردد سمت صدا. مرد مغازه دارهم رو می کند به همکارش.آوردنش؟
+چی رو؟
_شهید!
+مگه بازم شهید دادیم؟
رو می‌کند به من و اسم شهید را می‌پرسد.
از چادر و پرچم گره شده دور مچم حدس می‌زند چیزهایی میدانم.
انگار که من صاحب مجلس بدرقه شهید باشم.
احساس میکنم قاطی صاحب خون‌ها راهم داده‌اند.

نگاه پر بغض علی می نشیند روی صورتم. ظرف ذرت توی دستش دست نخورده مانده‌.

خاله بریم پیش مامانم پرچم تکون بدیم؟ 
دستش را محکم میگیرم‌. شروع میکنم از مقام شهدا برایش توضیح دادن. می‌پرسد که شهید امشب بچه‌هم داشته؟ فکر میکنم خودش را با آن بچه‌ها مقایسه می‌کند. خودش که خسابم در رفته چند روز است پدرش را ندیده. دل منم مثل این بچه برای آن یک تکه چوبی که رویش پرچم کشیده‌اند غنج می‌زند. وقتی میببینم توی سیل جمعیت با الله اکبر و اشک بدرقه می‌شود با خودم می‌گویم چه گوهری در دلش دارد آن چوب و پارچه‌ی بی‌جان که قدم‌هایمان را محکم می‌کند و وادارمان می کند بایستیم؟
اگر کسی به من می‌گفت بهار سال ۴۰۵، قریب چهل روز می‌روی توی خیابان و شعار می‌دهی آن هم وقتی که رهبرت را شهید کرده‌اند، من فک میکردم آن آدم معلوم‌الحال است و باید برود خودش را درمان کند.سال تحویل شد. بدون اینکه بوی عید بیاید. بدون اینکه صدای آقای شهید بیاید و نام سال را تعیین کند.عوضش امام خامنه‌ای جوانمان آمد. بهار آمد. بهار یعنی نو بودن جوانه زدن‌ آقای جوانمان با ما سخن گفت و‌ ما لبیک گفتیم. انجا فهمیدم بهار آمد.بهار عین دختری صبور نشست کنارمان سلام کرد و یادمان داد علامت پیروزی از اینجای تاریخ به بعد مشت گره کرده‌است نه علامتv انگلیسی.سیزده به در نداشتیم. عوض سبزه نخ‌های پرچم را گره زدیم به‌هم به نیت پیروزی.شبش هم رفتیم توی قرار شبانه بدرقه شهید. با رجز خوانی همسرش. همسرش دقیقا کوه بود. می‌شد فهمید که توی جانش آتش‌فشانی می‌سوزد ولی بالای سن که رسید گفت دلش می‌خواهد خدا این قربانی را از او قبول کند. این روزها مدام چسبیده‌ام به عاشورا. همه چیز تداعی‌می‌شود. همه‌ی چیزهایی که در تاریخ خوانده‌ایم و حالا مصورند. از صبح روز دهم.همیشه به شوخی می‌گفتیم "کی ماه رمضون میوفته تو محرم؟" امسال دیدیم که رمضانمان محرم شد.امشب قرار است برای سومین بار توی خیابان راه برویم و شعار بدهیم. امشب چهل شب است که صدایش را نشنیده‌ایم‌
این روزها زیاد به مرگ فکر میکنم. به بریدن. نه اینکه زندگی را فراموش کرده‌باشم نه.داریم توی اتفاقات عجیب زندگی میکنم. هر لحظه یک شگفتانه برایمان رو‌می‌شود. انگار در اتاق بازی‌های هیجان‌انگیز آخرالزمان را باز کرده باشند و ما را هل داده باشند تو. آن هم با بلیط اضافه، بدون برگشت. همه چیز به انتخابم در عالم ذر بر میگردد. احتمالا دنبال زندگی در مقطعی بودم که سطح هیجانش بالا تر از حد معمول باشد. درست است بدنم توی حالت بقا قرارگرفته و با هر تقی از جا می‌پرد اما تا صدای الله اکبر از مناره بلند می‌شود جایی برای نا امیدی نیست.
امشب شب چهلم است. خیابان از همیشه شلوغ تر است. حرف مذاکره به عنوان مرحله‌ی غیر قابل انکار هر جنگی وسط آمده. وسط راهپیمایی عزای آقای شهیدمان پیام آقای جوانمان هم رسید. شیفته‌ی توجه به جزیئاتشان شدم. آقا گفتند همچنان در میدان باشیم. صدای ما دست قدرت سربازان دیپلماسی و میدان است. خوشحالم این حرف را وسط خیابان شنیدم و بعدش فریاد الله اکبر مردم بلند شد. نمی‌دانم.شاید خدا خواسته چله بگیریم توی خیابان و بعد به مراد دلمان برساندمان.مثل موسی که به طور رفت و چله گرفت و برات دادندش.عجیب شده‌ام این روزها. وقتی از خیابان رد می‌شوم احتیاط بیشتری میکنم. توی ماشین که می نشینم سریع آیه الکرسی میخوانم و به اطراف فوت میکنم. ترس؟نه. دلم نمی‌خواهد توی روزهایی که مردم با موشک شهید می‌شوند من بمیرم.چند روز قبل که هنوز پای دیپلماسی وسط نبود داشتم با استادم که ساکن تهران است حرف میزدم. می‌گفت آنجا که او زندگی می‌کند قلب خط مقدم است: سمت شما چه خبر خانم؟ گفتم چیزهایی که اینجا می‌شنویم در قد و قواره‌ی ترقه بازی‌است. مهمات اضافه شما را سر ما خالی می‌کنند.دعا کرد شر دو ظالم کثیف از سر دنیا کم شود و من به این فکر میکردم ما چقدر از جنگ دوریم این روزها!رسیدیم به آخر خیابان توی سیل جمعیت گم شده‌ام. در شعاع دو متری‌ام هیچ آشنایی نزدیکی نیست.یک بچه کنار دستم ایستاده. پرچمی بلند تر از قد خودش روی شانه‌اش است و دارد با تمام توانش می‌گوید،مرگ بر آمریکا.

نظر مخاطب
راه نوشت راهی برای عبور از سینمای سانسور. اینجا محصولات عماریار را تحلیل می‌کنیم، با نگاهی نو درباره مستندها، فیلم‌ها و سریال‌ها می‌نویسیم و جدیدترین مطالب مربوط به جبهه فرهنگی انقلاب را دنبال می‌کنیم.
تهران، بلوار کشاورز، خیابان ۱۶ آذر، روبروی خیابان پورسینا، پلاک ۶۰ تلفن: 42795910-021