فاطمه حجتی
هدف و دغدغه کیلویی چند است؟
شاید قصد مهدویان از ساخت این سریال روایت تاریخ بوده یا دست گذاشتن روی اهمیت اخلاقمداری، شاید هم ترویج حس وطندوستی؛ اما در حقیقت نتوانسته از عهدهی هیچیک از این هدفها بربیاید.
چرا که در بحث تاریخ، فقط در قسمت اول نوکی به حقیقت ساواک و کمیتهی ضد خرابکاری زد و بعد، قصه در فضای عاشقانه و اندکی معمایی غرق شد. کلاغ در آخر نه از واقعیت ساواک و فضای حاکم بر آن گفت و نه حتی گروههای چپ و اهدافشان را در تقابل با ساواک به درستی تعریف کرد. گویی با یک اثر معمایی کاملا خنثی و ضعیف مواجهیم.
در بحث اخلاقمداری، اگر هدف مذمت خیانت و اهمیت خانوادهدوستی باشد، فیلمنامه آنقدر ضعیف به موضوع پرداخته که نه امری صورت گرفته نه نهی. روابط نه در خانواده درست درآمدهاند و نه خارج از خانواده. اثر به نوعی سردرگم است و نهایت کاری که انجام داده، عادیسازی خیانت و رابطهی نامشروع و کاهش قبح آن است.
در بحث میهندوستی هم که عملا هیچ پیشزمینه و پیرنگی در طول قصه ندیدیم و ناگهان در سکانس پایانی، شخصیت اصلی تبدیل شد به سرباز وطن؛ درحالی که تا یک سکانس پیش از آن یک مرد عاشق و شکست خورده بود که هیچ تعلقی به ایران نداشت و ممکن بود در یک کشور کوچک اروپایی به این سرنوشت دچار شود.
نامگذاری سریال هم حکایت عجیبیست. کلاغ میتوانست به یک نماد از وضعیت شخصیت اصلی یا موضوع خیانت تبدیل شود. اما کوچکترین ارتباط مستقیمی به قصه پیدا نکرد. به جز زمانی که جلال(شخصیت اصلی) در خانهی یکی از شخصیتهای فرعی مجسمهی کلاغ را میبیند، به آن توجه میکند و همین. این توقف هم چیزی به پیرنگ فرعی قصه اضافه نمیکند و اینگونه ظرفیت استفاده از یک نام خاص به نفع قصه هم از دست میرود.
در نهایت، باید گفت کلاغ ممکن است با دغدغه و هدفمند کلید خورده باشد؛ اما در دستیابی به مقصودش ناکام ماند و بودجه، هنر کارگردان و بازیگر و وقت مخاطب، قربانی فیلمنامهی ضعیف شد.
«کلاغ» و دوگانه بازنمایی ساواک
در روزهای اول پخش سریال با توجه به پرداخت کوتاه کلاغ به کمیتهی ضدخرابکاری ساواک، این برداشت ایجاد شد که این اثر، جوابیهای به تاسیان است که در بهترین حالت، حقیقت را فدای قصهی عاشقانهی خود کرد و در حالت اسفناکتر سفیدشویی ساواک را تمام و کمال انجام داد.
بنابراین یک رقابت خواسته یا ناخواسته بین دو اثر در ذهن مخاطب ایجاد شد.. اثری که زودتر منتشر شده(تاسیان)، از عناصری بهغایت جذاب از جمله: رنگ و لعاب و فضاسازی جذاب، پیرنگ عاشقانهی قوی، سناریوی مرگ عاشق و معشوق درکنار هم و… برای برتری خود استفاده کرده است و کلاغ، مسلما چنین مزیتهایی را ندارد یا بعضا نمیخواهد داشته باشد.
در این شرایط، شاید بهتر باشد اثری در مختصات کلاغ، روی پیرنگ معمایی خود سرمایهگذاری کند و از آن طریق برتری خود را ثابت نماید. اما کلاغ در این کار به شدت ناموفق است. نه تنها مسئلهی ابتدایی یعنی گم شدن معشوقه نتوانسته پای خود را در قصه سفت کند، بلکه گرههای شلِ داستانی و سرنخهای بیهدف و بدون یک سیر دنبالهدار نیز به ضعف اثر دامن زده. طوری که در نهایت حتی مواجهه با سرنوشت شخص گمشده نیز برای مخاطب ایجاد شوک نمیکند و ایجاد این فضای بیروح، علاوه بر پرداخت کمجان در سکانس اوج(افشای مرگ سایه)، به پیشزمینههای ضعیفش هم برمیگردد.
شخصیتهایی که غریبه میمانند
وضعیت و سرنوشت شخصیتهای کلاغ برای مخاطب مهم نمیشود و ذهن او را درگیر نمیکند. این موضوع به شخصیتپردازی ضعیف و نمایش روابط کمجان از ریشه و ابتدای قصه برمیگردد. اینجا هم مثل قضیهی سناریوی معمایی، شاهدیم که سریال از عدم زمینهچینی برای وقایع ضربه میخورد. پیداست که بازیگران و کارگردان برای نمایش گیرایی شخصیتها و روابطشان تلاش خود را کردهاند اما فیلمنامهای قوی در کار نیست که روی آن سوار باشند.
به طور مثال، رابطهی عاشقانهی اصلی قصه اصلا به درستی برای مخاطب تعریف نشده. مخاطب عشق جلال به سایه را درک نکرده تا بتواند با غصه یا ترس فراق او همراه شود. یا در جای دیگر، تقابل بین جلال و پدرزنش که مقامی نظامی در ساواک است ابدا درست تعریف نشده. ابهت شخصیت بهروزی و فرصتهای پیاپی که به جلال میدهد(احتمالا درجهت حفظ زندگی دخترش و موقعیت خودش) از نظر داستانی منطق درستی ندارد.
از دیگر ایرادات فاحش در شخصیتپردازی، عدم نمایش احساسات شخصیت اصلی قصه است. قاعدتا وقتی ما با یک خیانت پنهانی مواجهیم، باید سطحی از احساس گناه را در شخصیت ببینیم؛ مخصوصا وقتی پای سه فرزند درمیان باشد. اما خبری از عذاب وجدان یا تعلق به خانواده نیست و دلیل آن هم روشن نشده.
ممکن است بخواهیم حدس بزنیم که از ابتدا عشقی بین جلال و شهناز درمیان نبوده و وصلتشان جنبهی کاری دارد. اما در گفتگوی بهروزی و شهناز و اشارهشان به گذشته، شاهدیم که بهروزی مخالف ازدواجشان بوده و شهناز راغب. یعنی معادلات ذهنی مخاطب راه به هیچ جا نمیبرد.
ما حتی قاطعیت جلال در اشتباه کردن را هم نمیبینیم. نه آنقدر که در قسمتهای پایانی، شخصیت تصمیم بگیرد به طور کلی زندگی گذشتهاش را با بیرحمی کنار بگذارد. درواقع در اینجا فقط یک کنش بیرونی میبینیم که چرخش درونیِ لازمهی آن ابدا نمایش داده نشده و برای مخاطب نامفهوم است.
در جای دیگر، ما شاهدیم که جلال به فرزندی که از عشق جدیدش دارد احساس مالکیت میکند. این موضوع هم زیر سایهی عشقی که به درستی پرداخت نشده و احساسات خام شخصیت، مبهم باقی میماند. در هیچ کدام از این موارد، نریشنهای بسیاری که در طول قصه به گوش میرسد کمکی به پرداخت شخصیت نمیکند. نهایت تلاش نریشنها توجیه کنشهای جلال است که اغلب به صورت تصنعی اتفاق میفتد. در این میان توانایی بازیگر هم زیر سایهی فیلمنامهی ضعیف دفن میشود.
علاوه بر جلال و بهروزی، شخصیتهای دیگر هم خالی از تناقض نیستند. این ایراد هم از فرایندیست که در فیلمنامه طی میشود و در نمایش ویژگی شخصیتها سردرگم است.
قربانی قصه کلاغ کیست؟
اشکال دیگری که میتوان به فیلمنامه وارد کرد این است که نمیداند میخواهد نسبت به چه چیزی موضع بگیرد؛ ساواک؟ سلطنت؟ گروههای چپ یا اصلا انقلاب؟ به همین دلیل نمیتواند نقش شکار و شکارچی یا ظالم و مظلوم را بین افراد و ایدئولوژیهایشان به درستی انتخاب کند و قصه را براساس آن پیش ببرد. در این شرایط خطر اینکه جای جلاد و شهید عوض شود بالا میرود و جایگاه شخصیتهای اصلی قصه متزلزل میشود.
از طرف دیگر وقتی قرار است یک فرد خطاکار یا به اصطلاح بدمن را خلق کرده و بعنوان شخصیت اصلی قرار دهیم، موضوع حساستر میشود. فیلمنامه باید طوری پیش برود که مخاطب با شخصیت اصلی همراه شود و برایش گیرا و جذاب باشد و علاوه بر آن، تبدیل به یک انسان سفید و حتی الگو نشود و مفاهیم و ارزشهای اصیل، تحت تاثیر رفتارهای بدمن تغییر نکند.
این موقعیت مخصوصا در شرایطی که با موضوع خیانت طرفیم، دشوار و حساس خواهد بود. به ویژه اینکه در اینجا خیانت پایه و اساس قصه و پیرنگ است. برخلاف بسیاری از آثار که در قصههای فرعی خود خیانت را به نمایش میگذارند و چندان برایشان اصل نیست.
در کل، کلاغ از این موقعیت خطیر سربلند بیرون نمیآید و نمیتواند خیانت و جنایات رقم خورده در تاریخ را همچنان کریه و سیاه نشان دهد.
تلاشی ناموفق برای بومیسازی ملی و مذهبی
سوالی که باید از سازنده اثر پرسید این است که این حجم علاقهاش به اقتباس از آثار خارجی(از زخم کاری تا کلاغ)از کجا ریشه میگیرد؟ آیا میخواهد فضای کلاسیک را در قصههایش امتداد بدهد یا آن فضا را بومیسازی کند و به نفع هدف خود از آن قصهها استفاده کند؟ نتیجه تا به اینجا سرگردانی بین دو هدف بوده و به هیچ یک بطور کامل دست نیافته است.
پیش از این اشاره کردیم جلال میتوانست مردی در یک کشور کوچک اروپایی باشد و همین داستان در آن مختصات روایت شود. یک شاهدش این است که وام گرفتن از عاشورا و مفاهیم عقیدتی هم نتوانسته با قصه عجین شود تا بافت فرهنگی را متمایز کند. این ماجرا یکی از دو ایراد فاحش قسمت پایانی سریال است.
در حقیقت، پایانبندی هم مانند فرایند حاکم بر فیلمنامه، سردرگم است. در طول قصه هیچ پیشزمینه و تعلق مذهبیای برای جلال تعریف نشده، کارگردان تلاش کرده کدهایی به مخاطب بدهد اما جلال درنهایت بیتفاوتی از کنار آنها عبور کرده است. حالا میخواهند برای کنش نهایی او از واقعهی عاشورا، امام حسین و ماجرای جناب حر خرج کنند. طبیعیست که نمیتواند و آن اشارهی کوتاه، در ذهن مخاطب روی شخصیتی مثل جلال نمینشیند.
این اتفاق یعنی اتصال داستان به فرهنگ اسلامی و شیعی، میتوانست به بهترین شکل بیفتد اگر اشارات کوتاهی که به خانوادهی جلال مخصوصا پدر او شد، مفصلتر روایت میشد. در این صورت هم مختصات خانوادگی شخصیت روشنتر میشد و هم امکان پذیرش پیرنگ مذهبی توسط مخاطب بالا میرفت و کنش نهایی نقش اول قصه توجیهپذیر میشد.
ایراد دوم هم در قدم پایانی سریال است. جایی که قرار است با یک نریشن مصنوعی، نگاه مخاطب به جلال از این رو به آن رو شود و یک جنایت شخصی که جایگاه قربانی و قاتل هم در آن به درستی شفاف نیست، کنش به نفع وطن قلمداد شود. در اینجا خود کنش اصلا ظرفیت تبدیل به حرکتی میهنپرستانه را ندارد و نریشن هم کمکی نمیکند، بلکه به گیج شدن مخاطب هم دامن میزند. در نهایت، نه دین و نه وطن، هیچ کدام دستاویز مناسبی برای جمعبندی این قصه و نقش اولش نبودند.
درس عبرتی برای روایت قصه و تاریخ
اگر بخواهیم منصف باشیم، باید به مزیت فضاسازی، دکور و طراحی لباس خوب سریال اشاره کنیم. سبک خاص تیره در طراحی سکانسها و ترکیب رنگ میتوانست در صورت وجود قصهای قوی، مکمل آن قرار گیرد که متاسفانه این اتفاق نیفتاد. پایان برخی قسمتها سعی میشد درجهت فرایند معمایی قصه و به کمک نریشن، تعلیق ایجاد شود که تلاش خوبی بود؛ اما برای مخاطبی که سرنوشت شخصیتها برایش مهم نمیشود و با قصهای سرگردان روبروست، چندان کارگشا نبود.
در کنار اینها نباید فراموش کرد که بسیاری از خط قرمزها از جمله لمس و حتی آغوش و...، مثل بسیاری از آثار سینمایی و نمایش خانگی، در این اثر هم بیسروصدا درحال کمرنگ شدن هستند.
در نهایت، کلاغ یادآوری خوبی بود برای کسانی که قصهگویی و تاریخ را با هم ترکیب میکنند؛ تا بدانند چه قرار باشد قصهای را در دل تاریخ تعریف کنیم و چه بخواهیم تاریخ را در دل قصه روایت کنیم، هم باید به تاریخ وفادار بمانیم و هم قصهگویی اصولی را از خاطر نبریم. اتفاقی که سخت، اما ممکن است. آثار تاریخی فعلی، اغلب به درس عبرتی برای دقت به این نکته تبدیل میشوند.