به گفته مهرداد فرهمند، خبرنگار بیبیسی فارسی: «علیدوستی که برای بازی در سریال آشغال شهرزاد، از محل دزدی از جیب فرهنگیان بازنشسته، دستمزد هنگفت دریافت کرد و جیکش درنیامد، چرا آنجا مردمیبازی و معترضبازی درنیاورد؟» به گفته فرهمند، او سالها نمکگیر همان نهادهایی است که امروزه به آنها حمله میکند.
اما واکنشهای گسترده به این مستند، متوجه تناقضهای انباشته در روایت، کارنامه و مواضع ترانه علیدوستی است؛ تناقضهایی که حتی برای برخی خبرنگاران همان رسانههای معاند فارسیزبان نیز قابل اغماض نبود و روایت ارائهشده، حتی برای مصرفکنندگان اصلیاش نیز پوچ و توخالی است.
مستند تلاش میکند از ترانه علیدوستی مثلا یک قهرمان بسازد اما گفتههای او پر بود از تناقضات و ادعاهای عجیب. یکی از نقاط مبهم و حلنشده روایت، ادعای حذف کامل اطلاعات تلفن همراه علیدوستی در زمان بازداشت است. پرسش بدیهی اینجاست: اگر دادهها پاک شدهاند، تصاویر و ویدئوهای شخصی چگونه و از چه مسیری به مستند راه یافتهاند؟ نسخه پشتیبان کجا نگهداری میشده و توسط چه کسی؟ درواقع دروغهای شاخدار را بیپروا میسرودند. یا قسمتی دیگر از مستند، طبق روایت خانم شبه سلبریتی، سه خانم روی هم در انفرادی بودهاند! اما ناگهان جدا شده و زیر لب سرود میخواندند.
بیبیسی فارسی پس از انتشار این ویدئو تلاش کرده با تکیه بر آمارهای پرطمطراق، از جمله ادعای «۲۵ میلیون بازدید»، موفقیت و نفوذ اجتماعی این مستند را القا کند. حال آنکه دیدهشدن، الزاماً بهمعنای پذیرش نیست. هر کنش ساختارشکنانهای، بهویژه اگر از سوی چهرهای باشد که سالها در چارچوبهای قانونی و رانتی فعالیت کرده، ذاتاً جلب توجه میکند. این جلب توجه ناشی از «حرف تازه» نیست، چرا که محصول شکستن قواعدی است که پیشتر برای فرد امتیازآفرین بودهاند. هرچند که بازدیدهای فیک نیز کمک کننده اعداد رو به بالا بوده است.
تناقض دیگر، شکاف میان ادعای حمایت از زنان و سکوت معنادار در برابر رنج زنانی است که قربانی جنایات رژیم صهیونیستی شدهاند. «درد زنان» برای این اشخاص، انتخابی و گزینشی است؛ تنها آنجا برجسته میشود که با گفتمان رسانههای خودشان و پروژههای سیاسیشان همراستا باشد. این همان فمینیسم سانتیمانتالی است که بیش از آنکه موضعی اخلاقی باشد، کارکردی رسانهای دارد؛ رنج برخی دیده میشود و رنج برخی دیگر عمداً نادیده گرفته میشود، چون هزینه دارد و روایت استاندارد را بر هم میزند. کسانی که دم از آزادی و حمایت از زنان میزنند، در برابر کشتار دختران و زنان توسط رژیم صهیونیستی تبدیل به مترسکی میشوند، گویی هیچگاه زبان سخن نداشتهاند.
حتی در سطح گفتوگو، زبان علیدوستی آکنده از تعمیمهای شتابزده است: «همه مردم»، «همه زنان»، «خواست عمومی». جامعه ایران، اما جامعهای متکثر و چندلایه است. زنی که از ۱۶سالگی امکان فعالیت حرفهای، شهرت، دستمزد بالا و حضور بینالمللی داشته، چگونه میتواند همان جامعه را بهطور یکپارچه ضدزن تصویر کند؟
نکته دیگر نذر روغن ریخته برای امامزاده است. به نظر میرسد این شبه سلبریتی مشکلات و بیماریهای پوستی پیدا کرده است و چه بسا امکان بازی دیگر ندارد. پس چه موقعیت خوبی که این دوری از بازیگری را به نام حاکمیت بنویسد و روغنی که بر زمین ریخته را اصلا هدیه به معاندین کند، شاید فرجی شد برای دیده شدن.
آنچه از این مستند و حاشیههایش برجای میماند، تلاشی آشکار برای زنده نگهداشتن یک نقش رسانهای است؛ نقشی که بدون جنجال سیاسی، دیگر توان بازتولید خود را ندارد. قهرمانسازی، ترحمبرانگیزی، دستکاری الگوریتمها و فضاسازی سایبری، همگی ابزارهایی برای بازگرداندن یک نام به ویترین خبرند. اما این دستوپا زدنها بیش از هر چیز، نشانه ترس از بین رفتن است. ترس از فراموش شدن. ترس از دیده نشدن. او برای در ویترین ماندن مجبور است یک سوژه یکبار مصرف برای معاندین شود. و اما جامعهای که از وقایع ۱۴۰۱ عبور کرده و در بزنگاههای مهم، مرز خود را با پروژههای براندازانه روشن کرده، بهسادگی با چنین روایتهایی دچار خطای محاسبه نخواهد شد.