از منظرِ افکارِ عمومی، این رخداد، مهرِ تاییدی بر پایانِ دورهی گذار از جنگ و بازگشت به «نرمالیزاسیونِ» زندگیِ روزمره است؛ اما برای اهالیِ رسانه و تحلیلگرانِ حوزهی فرهنگ، این خبر قرائتِ متفاوتی دارد. در حقیقت این بازگشت به معنایِ ورود به یک میدانِ نبردِ وسیعتر، پیچیدهتر و به مراتب استراتژیکتر است. ما عملاً با احیایِ جبههی جنگ نرم مواجهیم؛ جنگی که در طولِ چهلوهفت سالِ گذشته، همواره درگیرِ آن بودهایم و آسیبهایِ ساختاریِ ناشی از آن، بر پیکرهی فرهنگیِ جامعه مشهود است.
در حقیقت، هشتاد روزِ گذشته را میتوان به یک آتشبس کوتاه مدت تشبیه کرد؛ فرصتی کوتاه و مغتنم که ناخودآگاه فاصلهای میانِ ذهنِ مخاطب و هجومِ بیوقفهی اخبار و روایتهایِ متضاد ایجاد کرد. اکنون اما گویی این آتشبسِ نیمبند نقض شده است. بازگشتِ پرشتاب به پلتفرمهایِ خارجی، نیازمندِ تقویتِ لایههایِ دفاعیِ ذهنی است. مخاطبِ امروز باید بیش از هر زمانِ دیگری، «پدافندِ شناختی» خود را فعال کرده و با هوشمندیِ رسانهایِ ارتقایافته، پا در این زمینِ بازیِ پرمخاطره بگذارد.
بنابراین، ما در این بسته مستند از سلسله پستهای «دیدهبان»، تمرکزِ خود را بر شناسایی و خنثیسازیِ چند مین رسانهای مهم معطوف کردهایم؛ مینهایی که شناساییِ دقیقِ آنها، پیششرطِ هرگونه کنشگریِ آگاهانه و برداشتنِ گامهایِ توسعهطلبانه برایِ آبادانیِ ایران است. روشنبینی در مواجهه با این میدانِ مین، مهارتی است که از ترکیبِ سوادِ رسانهای و بینشِ فرهنگی حاصل میشود؛ مهارتی که لازمهی عبور از پیچهای طاقتفرسای آینده است.
مین اول؛ نیمهحقیقتها، بزرگنمایی و اضطراب؛ پازل فیکنیوزهای ضدایرانی
فیکنیوزهایی که در این سالها علیه ایران تولید و بازنشر میشوند، فقط خبرهای نادرست ساده نیستند؛ آنها اغلب میکوشند واقعیت را نه با حذف کامل، بلکه با دستکاری، بزرگنمایی، تقطیع و ترکیب نیمهحقیقتها بازسازی کنند. در این الگو، یک تصویر قدیمی، یک ویدئوی بیزمان، یک نقلقول بیمنبع یا یک آمار تأییدنشده، بهگونهای کنار هم قرار میگیرند که مخاطب پیش از فکر کردن، احساس کند باید بترسد، خشمگین شود یا ناامید بماند.
اثر اصلی این اخبار جعلی، تخریب اعتماد عمومی است؛ یعنی همان سرمایه ناپیدایی که جامعه در روزهای بحران به آن تکیه میکند. وقتی مخاطب بارها در معرض روایتهای تحریفشده قرار میگیرد، بهتدریج حتی به اصلِ امکان دسترسی به حقیقت هم بدبین میشود و این بدبینی، افکار عمومی را آماده پذیرش شایعه، دوقطبی و واکنشهای هیجانی میکند.
خطر فیکنیوزهای ضدایرانی فقط در دروغ بودنشان نیست، بلکه در توانایی آنها برای ساختن «حس مشترک» کاذب است؛ حسی که به مردم القا میکند همهچیز فروپاشیده، هیچ روایت قابل اعتمادی وجود ندارد و هر اتفاقی حتماً پشتپردهای تاریکتر از واقعیت دارد. این نوع عملیات رسانهای، ذهن جامعه را از تحلیل به اضطراب، و از گفتوگو به قضاوت شتابزده میکشاند. در چنین شرایطی، افکار عمومی بهجای آنکه بر پایه داده و تجربه جمعی شکل بگیرد، تحت تأثیر موجهای احساسی و الگوریتمهای شبکههای اجتماعی ساخته میشود.
مستندهای زیر، چهره جدیدی از این فیکنیوزها را در معرض دید مخاطبان قرار میدهند:
در آستانه فصل سرد
در مرز غبارآلود
خبرنگار
بهای سرگرمی
پدر خوانده
ضد، کارخانه اخبار
مین دوم؛ قطبیسازی کاذب و بازیگران صهیونیست آن
قطبیسازی در فضای رسانهای زمانی رخ میدهد که مسائل پیچیدهی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بهشکلی افراطی سادهسازی شده و به دو طیف متضاد تقلیل داده میشوند؛ گویی هیچ دیدگاه یا راهحل میانهای وجود ندارد. اگر این تعریف برای شما آشناست، حق دارید! چرا که احتمالا در همین ماههای اخیر بارها از سوی رسانههای ضدایرانی با آن مواجه شدهاید.
این دوقطبیسازی، غالباً مانع از گفتوگوی سازنده و درک عمیقتر مسائل میشود. در این میان، رسانههای صهیونیستی چون اینترنشنال و منوتو با رویکردهای گوناگون، نقش پررنگی در تشدید این شکافها ایفا میکنند؛ برخی با تمرکز بر روایتهای تفرقهانگیز و دامن زدن به تقابلها، و برخی دیگر با برجستهسازی مسائل خاص و نادیده گرفتن پیچیدگیهای داخلی، به بازتولید و تقویت این دوقطبیهای کاذب کمک میکنند.
این رسانهها، گاه با سوگیریهای خاص خود تلاش میکنند تا با برجسته کردن شکافهای موجود در جامعه ایران، تصویری از تفرقه و ناآرامی را بازنمایی کنند. در نتیجه، جامعهی هدف، یعنی مخاطبان این رسانهها در ایران، ممکن است بهجای مواجهه با تحلیلهای جامع و متعادل، در معرض دیدگاههایی قرار گیرند که بر شکافها صحه گذاشته و به جای تشویق به تفاهم، بر تنشها دامن میزنند. این مسئله، اهمیت سواد رسانهای و توانایی تفکیک روایتهای جانبدارانه از تحلیلهای بیطرفانه را بیش از پیش نمایان میسازد.
مستندهای زیر، گوشهای از تلاشی تاریخی برای دوقطبیسازی در ایران را نشان میدهد:
جنگی که نمیبینی
تله اسکرین
انقلاب زنده است
معضل اجتماعی
بدون فیلتر
مین سوم: تلاش برای ذبح امید و تکیه بر ذهنیت قربانی
یکی از استراتژیهای برجستهای که امروزه توسط برخی شبکههای رسانهای صهیونی با هدف تأثیرگذاری بر جامعهی ایران دنبال میشود، تمرکز فزاینده بر سلب امید و القای حس قربانی بودن به افراد است. این شبکهها با برجستهسازی مستمر مشکلات، بحرانها، و ناکارآمدیها، و اغلب با روایتی جهتدار و گزینشی، تلاش میکنند تا تصویری تیره و تار از واقعیت ارائه دهند.
هدف از این رویکرد، تنزل جایگاه شهروندان از کنشگران فعال و تأثیرگذار به افرادی منفعل و درمانده است که در برابر جبرهای بیرونی، هیچ قدرتی برای تغییر ندارند. این «قربانیسازی» فراگیر، نهتنها روحیه و انگیزه افراد را برای تلاش و پیشرفت تضعیف میکند، بلکه زمینهساز سرخوردگی جمعی و پذیرش وضعیت موجود بهعنوان امری اجتنابناپذیر میگردد. مسلما از جامعهای که امیدی به کنشگری نداد، شخصی همچون دکتر کاظمی آشتیانی متولد نخواهد شد. به نظر میرسد این از اهداف دوربرد رسانههای خارجنشین است.
در مقابل این تلاش سازمانیافته برای تضعیف روحیه و القای انفعال، کلید مقاومت و عبور از این وضعیت، حفظ و تقویت «امید» است. امید، به عنوان باوری راسخ به امکان تغییر و توانایی جامعه برای غلبه بر چالشها، نیروی محرکهی اصلی کنشگری و پیشرفت است. برای حفظ این امید، لازم است تا آگاهانه به «الگوهای مثبت» توجه کرده و آنها را پیش چشم داشته باشیم؛ الگوهایی که نشان میدهند چگونه افراد و گروهها در همین جامعه، با وجود سختیها، توانستهاند به موفقیتهای چشمگیر دست یابند، نوآوری کنند، و تأثیرگذار باشند. معرفی و برجستهسازی این الگوها، چه در حوزههای علمی، فرهنگی، اجتماعی و چه اقتصادی، میتواند تصویری متعادلتر و امیدوارکنندهتر از واقعیت ارائه دهد.
مستندهای زیر، مشت نمونه خروارند؛ از مشکلاتی که در مسیر کنشگری قرار گرفتهاند و به حل مسئله منجر شدهاند:
تلک
عابدان کهنز
داستان آینده
امیدیه
قصههای پیشرفت
عروسک کوکی نیستم
محدثه به توان دو