شما خون دادید تا ما وطن ندهیم!

میدانید آقای سید علی عزیز

شما خون دادید تا ما وطن ندهیم!

| سه‌شنبه 04 فروردین 1405 | مدت زمان مطالعه : 1 دقیقه
دیروز و امروز و فردا و عید را گم کرده‌ام.تاریخ و ساعت و روز و لحظه‌را هم گم کرده‌ام.این روزها معیارم برای سنجیدن تاریخ و روز و ساعت پرچم است

.میدانم که باید خورشید که غروب کردروزه که باز کردم، اولین دانه‌خرما را که قورت دادم بروم اولین میدان شهر و پرچم تکان بدهم.مشت گره کنم و هیهات من الذله بگویم.هرچند شب بازوی‌هردو دستم درد بکشد.میدان جنگ ما این است و سلاحمان پرچم و فریاد.
راستش را بگویم؟ من هنوز سحر روز دهم را از یاد نبرده‌ام.هنوز زانوهایم را و لرزشش را از یاد نبرده‌ام.هنوز فریاد وامحمدای کف خیابان را از یاد نبرده‌ام.هنوز به سرزنان تو خیابان رفتن را از یاد نبرده‌ام. هنوز گریه‌های مردانه‌ی توی خیابان را از یاد نبرده‌ام.گریه‌های مادرم را گمان نکنم هیچ وقت از یاد ببرم!آن سحر وقتی صورتم از هراس خبر واصله رنگ گچ شده بود و زبانم بند آمده بود و نتوانستم جواب مادر را بدهم که چه شده؟تلویزیون را گذاشتم روی شبکه خبر.مادرم زن روزهای جنگ‌است‌.برادر خاک کرده، تا بتواند رزمنده دیده و رزمنده بدرقه کرده.اما من هیچ‌گاه ندیده بودم صورتش را چنگ بزند یا صدای بلند بدهد در سوگ کسی!
من آدم دنیا ندیده‌ای هستم‌. جز همان دوازده روز امسال و چند روز اخیر جنگ را ندیده‌ام.از اینجای تاریخ که ایستاده‌ام. از مرز جابه‌جایی قدرت از اپستین به سمت خون‌های پاکی که عاشورايي ریخته شده است نباید از سوگ حرف بزنم. باید از حماسه بگویم.و چرایش را نمیدانم. چرا که فرقی بین سوگواری و جنگیدن و حماسه سازی نمیبینم.چرا که عاشورا را هم در ترکیب سوگ و اقتدار دیده‌ام.مگر‌ نه که این داغ دل سوخت موشک‌هایی است که بر سر خصم می‌بارد؟پس انکار سوگ چرا؟مگر نه اینکه این داغ دل همان فریادهایی است که توی آسمان می‌پاشد؟پس انگار غم چرا؟مگر نه اینکه این سوگ همان پایه‌های محکمیست که از عاشورا آمده؟پس انگار داغ دل چرا؟مگر نه اینکه این این لفظ شهید پشت اسم امام شهیدمان ما را به خیابان کشانده؟پس چرا سوگواری نه!ما سوگواریم و برای مدت‌های طولانی اشک خواهیم ریخت که یادمان نرود با کدام سمت تاریخ پدرکشتگی ابدی داریم.می‌دانید که رمز پیروزی ما مشت گره کرده‌است؟حضرت آقای جوانمان فرمودند که حضرت آقای شهیدمان وقت شهادت مشت گره کرده‌بودند و این یعنی ما، من جنگ‌ندیده‌ی لای پر قو بزرگ شده، خواهر دهه‌شصت دیده‌ی ترور چشیده و مادر جنگ دیده‌ی برادر در راه خدا داده‌ام کمی تا قله پیروزی راه داریم و باید مقاومت کنیم!من نگاهم به آنهاست. به آنهایی که هم سال‌های جنگ تحمیلی عراق، و هم اکنون، در نبرد نهایی با صهیون، جوان به میدان رزم فرستاده‌اند.جوان و پدر و شوهر به میدان رزم فرستاده‌اند و محکم کف میدان پرچم تکان می‌دهند.
جایی خوانده‌بودم یا شنیده بودم که ذرات عالم،قلب‌های پاکان عالم و خون‌های در رگهایشان به هم متصل است.مثل ما که به سیدعلی شهیدمان متصل بودیمو همین که خون پاکش در عالم پخش شد ما نیز در عالم پخش شدیم و به‌جریان درآمدیم.والله که این سوگ عاشورایی لازمه‌ی جنگیدن‌ است والّا یادمان می‌‌رود که چرا به شور و شعور رسیده‌ایم!
ما هرشب با تمام ایل و تبارمان می‌رویم به میدان رزم. می‌رویم به قولمان عمل کنیم و خیابان را امن کنیم برای نبرد آسمانی.بزرگترینمان همان است که برای بلندشدن و ایستاده شعاردادن زیر دستش را می‌گیریم و کوچک ترینمان توی بغلمان می‌خوابد.دیروز پدرش می گفت این بچه با نوای خیبر خیبر یا صهیون طاهری راحت تر می‌خوابد تا سکوت خانه.و مادرش گفت فکر می‌کند قبل از بابا و مامان با مشت گره کرده لب باز کند به الله اکبر گفتن.مجاهد کوچکیست دخترسه‌ماهه‌مان. پای ثابت راهپیمایی ها و تجمع‌ها.من به قوت دل مادرش فکر می‌کنم به اینکه دارد سرباز تربیت می‌کند برای زعیم جوانمان.به‌اینکه این‌ها که حماسه را از گهواره شروع کرده‌اند ان‌شاالله ظهور را رقم می زنند!
اینجا ایران‌است؛ جایی نزدیک به شهر بهارنارنج‌ها و نزدیک‌تر به خصم.چرا که ستاره درخشان آسمان امشب را با الله‌اکبر نشان هم دادیم و هرچند نمیدانستیم باید به استقبال برویم یا داریم بدرقه‌شان می‌کنیم!چرا که مشت‌های گره کرده و فریادمان و بغضمان و سوگ‌مان سوخت رزمندگان مجاهد‌است!و قسم به آیه‌ی ناب خدا که “جاء الحق و زهق الباطل ان باطل کان زهوقا”

نظر مخاطب
راه نوشت راهی برای عبور از سینمای سانسور. اینجا محصولات عماریار را تحلیل می‌کنیم، با نگاهی نو درباره مستندها، فیلم‌ها و سریال‌ها می‌نویسیم و جدیدترین مطالب مربوط به جبهه فرهنگی انقلاب را دنبال می‌کنیم.
تهران، بلوار کشاورز، خیابان ۱۶ آذر، روبروی خیابان پورسینا، پلاک ۶۰ تلفن: 42795910-021